تبليغاتX
لایه های پنهان
 
چشمان بسته
 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که تو ام آینه بخت غبار آگینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد؟

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی!

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:52  توسط معصومه  | 
سلام

امروز اومدم واسه قدر دانی

از لطف بی دریغ بعضی دوستانم خیلی ممنونم

و از بی مهریه آشنایان بعضی دوستانم هم بازم ممنونم

ایشالله جبران می کنم و سعی می کنم"چشم"

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:20  توسط معصومه  | 

روز جمعه مثل هميشه واسه خواهرم خواستگار اومد.ولي با خواستگارهاي قبلي خيلي متفاوت بود.چون خواستگار مورد نظر پسر عمم بود. يه اتفاقات جالبي اوفتاد كه اين وسط من فقط ضايع شدم. خوب هميشه هر وقت خواستگار مياد من كه نمي رم پيششون.تازه تو اتاق خودمون هم نمي تونم بمونم.چون اون خانم و آقاي مورد نظر قرار برن تو اتاق ما حرف بزنن،چون پيشه همه كه نمي شه حرف زد.

پس من بايد برم تو اتاق مامانم اينا،همون جا بمونم تا ببينم اين خواستگاراي محترم كي تصميم مي گيرن تشريفشون رو ببرن.

ولي اين دفعه فرق مي كرد.رفتم پيششون، سلام واحوال پرسي...

عمم،شوهر عمم و پسر عمم.ماشاالله پسر عمم چقدر ماه شده بود.(اين رو كه مي گم خواهرم حرصش ميگيره)

بعد رفتم وسايل پذيرايي رو آماده كردم.{اكنون خواهر بزرگم تو اتاق زندونيه،تا مامانم صداش كنه، اونم بعد از سه بار...}

خواستم واسشون شربت ببرم،سيني يكم ليز بود.وقتي خواستم تعارف كنم،نزديك بود بريزه رو عمم....

عمم بهم مي گه:تو چته مي لرزي؟؟؟!!!!منم كه حسابي ضايع شدم پريدم تو اتاق مامان اينا.

بعد از مدتي كه قرار شد خواهرم و پسر عمم با هم حرف بزنن،عمم اومد پيش من،تو اتاق.خودش بيشتر مي ترسيد.خلاصه دو پرنده اي كه هنوز نمي دونم عاشقن يا نه...؟؟!! حتما هستن،بدجنس ها هيچ كدوموشون لوو نمي دن.عزيزم پسر عمم از خجالت سرش رو بالا نمي يورد.

حرف ها تموم شد.حالا خواستن برن. ساعت12:30

آژانس بگيرن...بابام گفت:نه...نمي خواد معصومه مي رسونتون!!!!

با چنگال آب حوض خالي كني،ولي تو رودربايستي گير نكني.

روشن كرديم،بابام گفت كولر رو روشن كن.(وقتي كولر ماشين روشنه كلاج رو بايد حسابي داشته باشي و گاز فراموش نشه)من تا حالا با كولر روشن رانندگي نكرده بودم، نمي دونستم اينجوريه.

سر پيچ كلاج رو تا آخر نگرفتم و كم گاز دادم ماشين خاموش شد.آبروم رفت.از خجالت آب شدم.شوهر عمم گفت نترس.كولر رو خاموش كن و عجله نكن.اشكال نداره............(واسه گواهي نامه گرفتن من يه فيلمي شده بود تو خانواده، همه شرط بندي كرده بودن.)

آخه من نمي دونم به من چه خواستگارهاي خواهرم رو برسونم........ها...ها...ها

آبرو حيثيتم رفت.حالا اين پسراي فاميل ميريزن رو هم،حالم رو مي گيرن،ديگه تا چند روز مي شه نقل مجلس واسه خنده......

اگه عباس بره بگه خيلي نامرديه.....خدا كنه پخش نشه.

اين بود كه من ضايع شدم و همش به قرص بودن دهن خواستگار خواهرم بستگي داره.

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:50  توسط معصومه  | 

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:27  توسط معصومه  | 
به کعبه گفتم تو از خاکی من از خاک چرا باید به دور تو بگردم

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم

  نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط معصومه  | 
سلام

الان ساعت ۹ شب آخرین شبی که خونم.

فردا شب همین موقع تو آسمون ها دارم می رم سمت خدا!!!!!

از همه شما دوستانم می خوام که من رو حلال کنین و دعا

خیلی سخته،سخت تر از اون چیزی که فکر می کنید وترس آور.ترس از اینکه نتونی!!!واین نمی دونم خوبه یا بد!!!!

واسه همتون دعا می کنم واز خدا می خوام که نصیب شما هم بشه

  نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط معصومه  | 
سلام سلام

عید رو به همه تبریک می گم و امیدوارم همه تون عیدی های خوبی گیرتون بیاد

من که خدا رو شکر تو عید۸۷ یه عیدی از خدا گرفتم که امسال شده بهترین سال زندگیم.گفته بودم که سفر باور نکردنیم افتاده عید نوروز،بهمون اعلام کردن که اهواز حرکتش ۱۰ فروردینه!!!! وای هنوز ساعتش مشخص نیست.اون روز که این خبر رو بهم دادن که قطعی شد سفرمون ۱۰اوم شد از خوشحالی نفهمیدم چی کار کردم می خواستم برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم به مامانم گفتم پاشو با ماشین بریم حالا آرایشگاه ۲ خیابون اون ورتره!!! پامو گداشتم رو گاز یهو دیدم به بریدگی رسیدم منم همینطور پیچوندم و یک صدای بلندی...!!!!

با یه ماشین سپر به سپر شدم.خیلی ترسیدم زدم کنار،آقاه گفت اصلا ناراحت نباش اشکالی نداره بابا مشکلی نیست ولی نصیحتای پدرانش شروع شد سر پیچ سرعتت رو کم کن و اگه حالا یه آدم بود اینجا وو..............

خالاصه این و رد کردیم رفتیم نشستیم زیر دست خانم الهه!!!

اول یه عالمه قربون صدقم رفت و به مامانم گفت باید ین دخترت رو بدی به من!!من تعجب کردم آخه خودش چندتا دختر داره، خالاصه اون روز مهرم رفته بود تودلش

سرم رو که بلند کردم دیدم موهام نیست!!!کوتاه کوتاه کرده بود فقط رو زمین موهای ۱متریمو می دیدم که هیچ کاری ازم واسشون ساخته نبود!!!!

خالاصه خانم الهه موهامم سشووار کشید ولی همینطوری!!!!همه ی خانوم های اونجا گفتن خیلی قشنگ شده

اومدم خونه روسریم سرم بود به بابام گفتم موهامو کوتاه کردم.بابام گفت:چرا؟؟؟

بابای من معمولا چیزی نمی گه ولی اگه خرای کاریت هم زیاد بشه میگه این چیه دیگه چرا اینطوری کردی؟خالاصه می زنه تو برجکت.

منم منتظر همچین عکس العملی بودم روسرس مو برداشتم دیدم بابام یه نگاهی کرد و گفت:نه قشنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خالاصه اینم به خیر گذشت.ولی جریان تصادف رو از مامانم قول گرفتم که به بابام نگه!!!

راستی امروز صبح یه مجله از ستاد عمره دانشجویی اومد در خونمون،شادی و تو چشمای قشنگ مامانم می دیدم از این بیشتر خوشحال شدم البته بابام هم خیلی خوشحال شد ولی من دلیل این همه خوشحالیه این دو فرشته رو نفهمیدم؟؟؟!!!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:33  توسط معصومه  | 
پري سايه ها:آهاي تو، درپس تو چه مي كني؟

هيچ كس را به آنجا راهي نيست

تو چگونه اينجا راه يافته اي؟

پسر بچه عاشق:پري سايه ها به من اجازه داده

پري سايه ها:نه نه!! اجازه ي تو تا در ورودي بوده٬پس توي تاريك جاي تو نيست

پسر بچه عاشق:من شمع دارم اينجا را روشن مي كنم

پري:من از دود آن خفه مي شوم

پسر:من با برق چشمانم اينجا را روشن مي كنم

پري:برو برو... جاي تو اينجا نيست.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:54  توسط معصومه  | 
مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

این حقیقت است که از دل برود هر آن که از دیده رود

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:32  توسط معصومه  | 
گاهی نقش ها را در هم می آمیزم

گاهی نگاه ها را به هم،

آهای بچه:نقش تو چه بود؟؟ چرا اینگونه به من می نگری؟

اوه!!!گویی نقشت،پسر بچه ی عاشق بوده

ولی این فقط یک نقش است،چرا در آن زندگی می کنی؟بیرون بیااا!!!!!!

من پری سایه ها هستم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط معصومه  | 
به تو می اندیشم که در دوردست ها به من می نگری

و نگاهی که پر از خالی ست

و دلی از ادعا سرشار

 

کدامین را باور کنم،نگاه دل یا نگاه دیده

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط معصومه  | 
احساس تنهایی می کنم، بیش از آنکه تنها باشم.

می گریم،بیش از آنکه اشک بریزم.

تنهایم، ولی از این همه هیاهو دل آزرده.

از ادعا خسته شدم از بشریت متنفر،

به اندازه ی دانه دانه خاکستر قلبم که از رنجش شعله ور است،

شانه هایی می خواهم،محکم

که تاب اشک های خونین بی صدایم را داشته باشد.

دیرگاهیست که به نوای حزن انگیز قلبم  بی تفاوتم

عبور می کنم بی آنکه ببینم و بشنوم یا دیده و شنیده شوم.

نگاه ها در نظرم به بی رنگیه بوم دور افتاده از چشم استاد کار نقاشی دل است.

نگارزنی که با انگشتانه هنرمندش چه زیبا درد دوری می نوازد،

اما مدتی است چشم بر من بسته!!!

مگر مرا فرا نخواندی؟من در جستجوی آغوش گرمت،تا کائنات دویدم.

دیگر بس است،بیش از این مرا سرگشته مساز

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط معصومه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM