چشمان بسته |
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو ام آینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد؟
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی!
امروز اومدم واسه قدر دانی
از لطف بی دریغ بعضی دوستانم خیلی ممنونم
و از بی مهریه آشنایان بعضی دوستانم هم بازم ممنونم
ایشالله جبران می کنم و سعی می کنم"چشم"
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم

الان ساعت ۹ شب آخرین شبی که خونم.
فردا شب همین موقع تو آسمون ها دارم می رم سمت خدا!!!!!
از همه شما دوستانم می خوام که من رو حلال کنین و دعا
خیلی سخته،سخت تر از اون چیزی که فکر می کنید وترس آور.ترس از اینکه نتونی!!!واین نمی دونم خوبه یا بد!!!!
واسه همتون دعا می کنم واز خدا می خوام که نصیب شما هم بشه

عید رو به همه تبریک می گم و امیدوارم همه تون عیدی های خوبی گیرتون بیاد
من که خدا رو شکر تو عید۸۷ یه عیدی از خدا گرفتم که امسال شده بهترین سال زندگیم.گفته بودم که سفر باور نکردنیم افتاده عید نوروز،بهمون اعلام کردن که اهواز حرکتش ۱۰ فروردینه!!!! وای هنوز ساعتش مشخص نیست.اون روز که این خبر رو بهم دادن که قطعی شد سفرمون ۱۰اوم شد از خوشحالی نفهمیدم چی کار کردم می خواستم برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم به مامانم گفتم پاشو با ماشین بریم حالا آرایشگاه ۲ خیابون اون ورتره!!! پامو گداشتم رو گاز یهو دیدم به بریدگی رسیدم منم همینطور پیچوندم و یک صدای بلندی...!!!!
با یه ماشین سپر به سپر شدم.خیلی ترسیدم زدم کنار،آقاه گفت اصلا ناراحت نباش اشکالی نداره بابا مشکلی نیست ولی نصیحتای پدرانش شروع شد سر پیچ سرعتت رو کم کن و اگه حالا یه آدم بود اینجا وو..............
خالاصه این و رد کردیم رفتیم نشستیم زیر دست خانم الهه!!!
اول یه عالمه قربون صدقم رفت و به مامانم گفت باید ین دخترت رو بدی به من!!من تعجب کردم آخه خودش چندتا دختر داره، خالاصه اون روز مهرم رفته بود تودلش
سرم رو که بلند کردم دیدم موهام نیست!!!کوتاه کوتاه کرده بود فقط رو زمین موهای ۱متریمو می دیدم که هیچ کاری ازم واسشون ساخته نبود!!!!
خالاصه خانم الهه موهامم سشووار کشید ولی همینطوری!!!!همه ی خانوم های اونجا گفتن خیلی قشنگ شده
اومدم خونه روسریم سرم بود به بابام گفتم موهامو کوتاه کردم.بابام گفت:چرا؟؟؟
بابای من معمولا چیزی نمی گه ولی اگه خرای کاریت هم زیاد بشه میگه این چیه دیگه چرا اینطوری کردی؟خالاصه می زنه تو برجکت.
منم منتظر همچین عکس العملی بودم روسرس مو برداشتم دیدم بابام یه نگاهی کرد و گفت:نه قشنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خالاصه اینم به خیر گذشت.ولی جریان تصادف رو از مامانم قول گرفتم که به بابام نگه!!!
راستی امروز صبح یه مجله از ستاد عمره دانشجویی اومد در خونمون،شادی و تو چشمای قشنگ مامانم می دیدم از این بیشتر خوشحال شدم البته بابام هم خیلی خوشحال شد ولی من دلیل این همه خوشحالیه این دو فرشته رو نفهمیدم؟؟؟!!!
هيچ كس را به آنجا راهي نيست
تو چگونه اينجا راه يافته اي؟
پسر بچه عاشق:پري سايه ها به من اجازه داده
پري سايه ها:نه نه!! اجازه ي تو تا در ورودي بوده٬پس توي تاريك جاي تو نيست
پسر بچه عاشق:من شمع دارم اينجا را روشن مي كنم
پري:من از دود آن خفه مي شوم
پسر:من با برق چشمانم اينجا را روشن مي كنم
پري:برو برو... جاي تو اينجا نيست.
این حقیقت است که از دل برود هر آن که از دیده رود

گاهی نگاه ها را به هم،
آهای بچه:نقش تو چه بود؟؟ چرا اینگونه به من می نگری؟
اوه!!!گویی نقشت،پسر بچه ی عاشق بوده
ولی این فقط یک نقش است،چرا در آن زندگی می کنی؟بیرون بیااا!!!!!!
من پری سایه ها هستم![]()

و نگاهی که پر از خالی ست
و دلی از ادعا سرشار
کدامین را باور کنم،نگاه دل یا نگاه دیده
می گریم،بیش از آنکه اشک بریزم.
تنهایم، ولی از این همه هیاهو دل آزرده.
از ادعا خسته شدم از بشریت متنفر،
به اندازه ی دانه دانه خاکستر قلبم که از رنجش شعله ور است،
شانه هایی می خواهم،محکم
که تاب اشک های خونین بی صدایم را داشته باشد.
دیرگاهیست که به نوای حزن انگیز قلبم بی تفاوتم
عبور می کنم بی آنکه ببینم و بشنوم یا دیده و شنیده شوم.
نگاه ها در نظرم به بی رنگیه بوم دور افتاده از چشم استاد کار نقاشی دل است.
نگارزنی که با انگشتانه هنرمندش چه زیبا درد دوری می نوازد،
اما مدتی است چشم بر من بسته!!!
مگر مرا فرا نخواندی؟من در جستجوی آغوش گرمت،تا کائنات دویدم.
دیگر بس است،بیش از این مرا سرگشته مساز

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|